با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب درکنج تنهایی
¤¤¤
بی گمان روزی زراهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگ فرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش
تار و پود جامه اش از زر
اه شهزاده ای محبوب رویایی
نیمه شب ها خواب می دیدم که می ایی
زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم شوق آلود
بر نگاهم راه می بندد
می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت
مردمان با دیده ی حیران
زیر لب آهسته می گویند
"دختر خوشبخت...!"
من خسته ام از این همه تکراری ها
تنها آرزویم پرواز قناری هاست
من از صدای سنگین سکوتی می ترسم که بعد تو, تو سرسرای وجودم سو سو میزنه ☻☺☻☺☻☺☻ E_mail:mesilent@ymail.com ارغوان 18ساله