آره دنیا خیلی کوچیکه و بعضی از آدما خیلی بزرگ اونقدر بزرگ که جاشون نمیشه!
دیروز یه نفر از اونا گفت :ما نیومدیم فقط زندگی کنیم .هر کدوم از ما اومده تا یه چیزی تو دنیا بذاره و بره گاهی آدما اون چیزو پیدا میکنن و گاهی فقط فکر میکنن که پیداش کردن .می گفت: ما باید بدونیم واسه چی هستیم می گفت:خدا به هر کس همه چیز میده٬به هر کس یه زندگی راحت میده ٬در حقیت اونو از خودش دور کرده و دلش نمیخواد صداشو بشنوه .
گاهی فکر میکنم خدا اون بالا بهم میخنده و میگه:عجب چیزی آفریدم .این چقدر پررو ئه .هر چی بهش میدم بازم میخواد . کاری کرده تا خیلی صداش کنم
فکر کنم صدامو دوست داره !!!!!!
پ.ن:این که صدامو دوست داره خیلی خوبه اما گاهی شاید از صدام خسته میشه!
پ.ن:چرا گاهی اوقات آدم فکر میکنه از خدا هم تنهاتره؟
پ.ن:اگه هر چی صداش کنی اما جوابی نیاد باید چه کار کرد؟
تنها کسي که تو زندگيم حاضرم جونمو واسه رفاقتش بدم عليه.خيلي ساله که رفيقيم از اون بچه هاي با معرفت و با حال که اونم مثل من برچسب سوسولي و بچه مايه داري بهش چسبوندن اما پول باباش چشماشو کور نکرده .واسش فرق نمي کنه که بچه کوچه پس کوچه هاي امام زاده حسن باشه يا توي يه خونه ويلايي دو هزار متري تو لواسون بزرگش کرده باشن زلال و صافه مثل بارون . يه روز داشتيم با ماشين خيابونا رو باهم متر مي کرديم و بحثمون بالا گرفته بود که يهو سکوت کرد و واسه چند دقيقه هيچي نگفت بعد يک دفعه رو کرد به منو گفت:"سامان! عاشق شدم" من همين طوري موندم علي تو يک روز هشتاد بار عاشق ميشد اما انگار اين يکي رو خيلي جدي گفت.با خونسردي گفتم:"ووووو حال کي هست اون بدبخت بيچاره ؟نکنه دوباره تو پارتي خونه ي کيانوش اينا پيداش کردي؟"گفت:"نه بابا اين يکي خيلي جديه.دختر آفتاب مهتاب نديدست خونه ي خودتون ديدمش چي بود اسمش همون که ديروز اومدم خونتون اونم اونجا بود .دختر خالته؟دختر عمته؟کيه؟"انگار آّب سرد ريختن روي بدنم پرسيدم:"مهتا رو مي گي دختر عممه .تو عاشق اون شدي ؟اصلا باهاش بيشتر از يه سلام حرفي زدي که عاشقش شدي؟اي خاک بر سرت علي" خيلي جدي نگرفتم گفتم شايد اينم مثل بقيه دخترا سر يه هفته يادش ميره اما اشتباه بود همش از مهتا ازم مي پرسيد من مي فهميدم که علاقه داشتن به مهتا چه احساسيه .مهتا خيلي سفت و سخت بود واسه يه پسر شانس بزرگي بود اگه مهتا بهش علاقه مند ميشد دختري به اون زيبايي آرزوي هر پسري بود و آرزوي من!من توي بچگيام از مهتا متنفر بودم چون من تک پسر خانواده کيان بودم اون و چند تا ديگه از دخترا همش به من مي گفتن يکي يدونه خل و ديوونه و منم نصف بچگي هامو باهاشون قهر بودم اما بزرگتر که شدم فهميدم مهتا اونقدر ها هم بد جنس نيست و اون حرفا شيطنت دوران بچگي بوده کم کم فهميدم مهتا چه فرشتيه حدود شايد 10سالم بود که به مهتا علاقم رو ابراز کردم اما جوابش به من فقط سکوت بود. و از اون روز به بعد هيچ وقت نفهميد که هر روز که ميگذره اين احساسم بهش بيشتر ميشه اونقدر که حس ميکنم نفسم شده . اين از بد شانسيه منه که بهترين دوستم بي خبر عاشق عشقم شده .اي کاش خيلي وقت پيش به مهتا مي گفتم دوسش دارم اما حالا ديگه خيلي دير بود علي شماره مهتا رو از من خواست .اول فکر کردم بهتره بهش همه چيو راجع به علاقم به مهتا بگم اما...اون واقعا مهتا رو دوست داشت اينو حتي ميشد از لحن صحبت کردنش در مورد مهتا فهميد علي هميشه از اينکه من اصلا دوست دختر فيکس ندارم مسخرم ميکرد و ميگفت آدم بايد يدونشون رو واسه ازدواج بخواد بقيشونم سرکار بذاره اما من به ندرت با يه دختر دوست ميشدم اونم فقط واسه هم صحبتي نه واسه چيز ديگه .من يه نفر رو واسه ازدواج ميخواستم اما علي هيچ وقت نفهميد خود مهتا هم نفهميد اصلا هيچ کس نفهميد. حدود يک ماهي گذشت مهتا با علي آشنايي مختصري پيدا کرده بود وعلي هر روز به مهتا زنگ ميزد و باهم حرف مي زدن هيچ کس منو اون گوشه کنارا نميديد.هرچقدر مي خواستم علاقم به مهتا رو از علي و خود مهتا پنهون کنم اما تا مهتا رو ميديدم وا ميدادم چشمان همه چيو بر ملا ميکرد بدنم گر ميگرفت و چشمام سرخ ميشد دستام مي لرزيد وزبونم به من و من ميفتاد سال ها بود که اين حسو داشتم .اما شايد مهتا فهميده بود و به روم نمي آورد شايد شايد شايد ...به هر حال زمان گذشت من به عشق مهتا زنده بودم و اون شايد به عشق... ديگه واسه هر کاري از طرف من خيلي دير بود اونا به هم وابسته شده بودن بيشتر از مهتا اين علي بود که جونش واسه فرشته من در ميرفت .حالا ديگه اگه ميخواستم چيزي بگم کارم خيلي سخت تر بود .هر بار ميومدم اين موضوع رو پيش بکشم وقتي توي چشماي علي نگاه ميکردم که از عشق مثل آتيش گر گرفته بود پشيمون ميشدم و خودم رو لعنت ميکردم.اونقدر قشنگ از عشق حرف ميزد که من فقط نگاش ميکردم و آروم آروم اشک از چشمام پايين ميومد
روز عقدشون!آره جشن عقدشون من خواستم سنگ تموم بذارم پس کلي کت شلوار و کراوات جور واجور خريدم و آوردم تا مهتا وعلي و بقيه بگن کدومشون بيشتر بهم مياد .خلاصه يکي از اون 6 دست لباس و کفش به سليقه ي مهتا انتخاب شد و من داشتم بقيشون رو که توي اتاق ريخته بودن براي پس دادن جمع و جور ميکردم که مهتا سر زده اومد تو اتاق پشتم بهش بود اما صداي پاش واسم آشنا بود يهو قلبم ريخت.برگشتم و گفتم :"خسته نباشي مهتا خانم.حسابي خسته شدي نه؟"با صداي آرومش گفت:"نه بابا من چرا؟ طفلي بابا مامانم وعلي من که فقط نظارت مينکم .البته نظارتم کار سختيه ها!"هر دو زديم زير خنده. وقتي ميخنديد دندوناي مرواريدي بالاييش تا ته معلوم ميشد و صداي خندهاشم نخودي بود طوري که ازنوع خنديدنش آدم خندش ميگرفت . يهو خندشو خورد .آروم بهم نزديک تر شد تو چشمامو نگاه ميکرد .واي چشمام خيلي وقت بود همه چيو لو داده بود. مهتا اومد نزديک صورتم و گفت:"سامان!اين که تو چشاته عشقه نه؟حرکاتت همه چيو بهم ميگه .سامان من دوستت دارم .هميشه دوستت داشتم اما علي اون قدر به من محبت ميکنه که نمي تونم بهش بگم. ميدونم تو هم بخاطر علي اين عشقو تو سينت حبس کردي .من هميشه دوستت دارم سامان .واسم دعا کن خوش بخت بشم. " من با چشماي پر از اشکم به صورت گريونش خيره شده بودم قدرت حرف زدن نداشتم خودمو جمو جور کردم دستاشو گرفتم و بوسيدم و آروم گفتم:"خوشبخت ميشي عروس خانم علي اونقدر دوستت داره که حاضره واسه خوشبخت بودنت هر کاري بکنه.اما منو فقط اندازه يه پسر دايي دوست داشته باش نه بيشتر.زندگيتو تا ابد بذار پاي شوهرت اون خيلي دوستت داره "ديگه هيچي نگفت اشکاشو پاک کرد و رفت سمت در يواش گفت :"چشم پسر دايي سامان !عشقم پاي تو .زندگيم مال شوهرم"باور نميکردم دلم ميخواست بميرم اون اصلا علي رو دوست نداشت. يعني... يعني از روي رو در وايسي به علي بله گفته بود .اما جواب اون همه عشق صاف و زلال علي اين نبود. دلم واسه علي سوخت .از خودم بدم اومد اما همش يه احساس چند دقيقه ايه زود گذر بود .چشمامو بستم و از ته دلم واسشون آرزوي خوشبختي کردم . حالا چهار سالي ميگذره و اي کاش که علي هيچ وقت نفهمه که من يه زماني مادردخترکوچولوشو دوست داشتم .من هنوز با خاطره ي مهتايي زندگي مي کنم که دوسال پيش توي تصادف مرد و برامون نوزاد کو چو لوي اون باقي موند که به ياد اون فرشته اسمش رو مهتا گذاشتيم. من سامان الان بيست و هفت سالمه و توي کارخونه بابام يه روز در ميون کار ميکنم و تقريبا حقوق مفت ميگيرم .اين داستان زندگيه منه .واقعيه .يه رمان يا داستان نيست اما فکر کنم هر کي بخواد ازش رمان بنويسه رمان نسبتا خوبي در مياد!
ل
پ.ن:قشنگه!!!!!!!!!!!!
پ.ن:قصه ي عشق بي سرانجام اينه نه؟تراژدي و غم انگيز
پ.ن:حال ميده آدم يه همچين سرگذشتي داشته باشه حد اقل زندگيت يک نواخت نيست .
پ.ن:اين داستان جديه!! باور کنين
پ.ن:جون مادرت اين بار يه جک بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟باشه نميگم