مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار الود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها . دیروزها
دیدگانم همچو دالان های تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
میرسند از ره که در خاکم نهند
اه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید اخر شدی ای برف
تا سر انجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
برسر گورم نباریدی
چون نهالی سست می لرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
وچه بی صدا میشکنم
در سکوت و تنهایی
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
عجب شب سردیست
امشب
غبار روی شیشه یخ زده
اشک در چشم محبوبم هم
من از صدای سنگین سکوتی می ترسم که بعد تو, تو سرسرای وجودم سو سو میزنه ☻☺☻☺☻☺☻ E_mail:mesilent@ymail.com ارغوان 18ساله